عرفان و تصوف تا قرن پنجم

تصوف و صوفی از قرن دوم هجری قمری عنوان خاصی در فرهنگ اسلام پیدا کرد، در اینجا به شرح حالی مختصر از مشاهیر عرفان و تصوف تا اواخر قرن پنجم بسنده میکنیم.
صوفیه قرن دوم فوق العاده باتقوا زندگی میکردند و سخت به امور دنیا بی اعتنا بودند و معروف ترین آنها عبارتند از: رابعه عدویه، ابوهاشم صوفی، سفیان ثوری، ابراهیم ادهم، داوود طائی، شقیق بلخی، فُضیل عیاض، معروف کرخی که در اینجا به اختصار از آنان سخن خواهیم گفت.

رابعه عدویه
رابعه، صوفی و عارف معروفی است که مورد احترام همه مشایخ صوفیه بوده است. در تذکره الاولیای عطار آمده است که اگر رابعه در مجلس حسن بصری حضور نداشت او مجلس نمی گفت. نوشته شده پدر او را سه دختر بود و رابعه چهارم بود، از این روی رابعه نام گرفت. اهمیت رابعه در این است که «محبت » را اساس طریقت تصوف قرار داده و از او این عبارت ماند: «یَُحِبّهم و یُحبونه » ضمن مناجات رابعه آمده: «خداوند اگر تو را از خوف دوزخ میپرستم، در دوزخم بسوز و اگر به امید بهشت می پرستم، بر من حرام گردان و اگر از برای تو، تو را می پرستم جمال باقی از من دریغ مدار »

ابوهاشم صوفی
ابوهاشم، نخستین کسی است که عنوان صوفی گرفته و معاصر سفیان ثوری بوده است و آمده است که کوفی بوده و در شام می زیسته.
سفیان ثوری گفت: ندانستم صوفی چه بوده تا ابوهاشم صوفی را دیدم. ابوهاشم بیان کرد: به سوزن کوه کندن آسانتر است از بیرون کردن کبر و منیت از دلها.

سفیان ثوری
وی را خلافت نکرده، امیرالمومنین میگفتند. در علم ظاهر و باطن نظیر نداشت و در ورع و تقوا به نهایت رسیده. نقل است که گفت: هرگز حدیث پیغمبر نشنیدم که آنرا کار نبستم و گفت: هرگز تواضع نکردم کسی را پیش از آنکه کسی را یک حرف از حکمت دیدم.

ابراهیم ادهم
پادشاه بلخ بود و جاه و جلالی داشت، سپس تغییر حال یافت و دنیا و ملک و مال را رها کرد و به فقر و تصوف روی آورد. درباره تغییر حال او حکایات مختلفی نوشته اند، در تذکره الاولیا آمده: در هنگام پادشاهی شبی بر تخت خفته بود، نیم شب سقف خانه بجنبید چنانکه کسی بر بام بود، گفت یکست؟ گفت: آشنایم، شتر گم کرده ام، گفت ای نادان شتر بر بام میجویی؟ گفت ای غافل تو خدای را بر تخت زرین و در جامه اطلس می جویی، شتر بر بام جستن از آن عجیبتر است؟ از این سخن هیبتی در دل وی پدید آمد، متفکر و متحیر و اندوهگین شد. پس از تغییر حال، روی بر صحرا نهاد و قبای نمد و کلاه نمد شبانی را گرفت و لباس زربافت خویش بدو داد و در بیابانها می گشت و بر گناهان خود م یگریست تا آن مقام عرفانی و صوفیانه را دریافت. زندگانی وی را با بودا مانند کرده اند.
ابراهیم گفته است: علامت عارف آن بود که بیشتر خاطر او در تفکر و در عبرت و بیشتر سخن او ثنا بود و مدحت حق و بیشتر طاعت باشد از اعمال او و بیشتر نظر او در لطایف صنع بود و قدرت.

داود طائی
ابوسلیمان داود بن نصرالطائی، کنیه اش ابوموسی است، در اول صاحب رای بود و سپس صاحب حدیث گشت. استاد حاتم اصم بوده و با ابراهیم ادهم مصاحبت داشته است. طریق او توکل است. در تذکر ه الاولیا از او اینگونه یاد شده: «آن متوکل ابرار، آن متصوف اسرار .»
چون شقیق به مکه رفت و ابراهیم ادهم او را دید، شقیق گفت: ای ابراهیم چه میکنی در کار معاش؟ گفت اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر. گفت: سگان بلخ هم این کنند. ابراهیم گفت: پس شما چه کنی؟ گفت: اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم و اگر نرسد شکر.
ابراهیم برخاست و سر او را بوسید و گفت: والله تو استادی.

فُضیل عیاض
کنیه اش ابوعلی، و در اصل کوفی است. در آغاز حال به راهزنی و دزدی اشتغال داشت اما در همان حال مروتی داشت و به عبادت می پرداخت. در سبب توبه او نوشته اند: شبی کاروانی می گذشت و در میان کاروان کسی این آیه میخواند: «أَلَم یَأْن لِلَّذِین ءَامَنُوَّاْ أَن تخَْشَع قلُوُبهُُم لذِِکْرِ ا َّهلل » ( آیا وقت آن نیامده که دل خفته شما بیدار گردد) و این چون تیری بود که بر دل فضیل فرود آمد و سراسیمه و خجل به خرابه ای روی نهاد.
وی گفت «اصل زهد راضی شدن است از حق تعالی به هر چه کند و سزاوارترین خلق به رضای حق اهل معرفتند .» و گفت: حقیقت توکل آن است که به غیر خدای امید ندارد و از غیر او نترسد.

معروف کرخی
ابو محفوظ معروف کرخی، اهل کرخ – نزدیک بغداد – بود. پدر و مادرش مسیحی بودند و او را به معلمی ترسا سپردند. معلم تعلیم میداد بگو : «الله ثالث ثلاثه » ( خدای سه است) او گفت «نه و بل هو الله الواحد »( او خدای یگانه است). به دست حضرت علی ابن موس یالرضا مسلمان شد و پدر و مادرش هم مسلمان شدند.
روزی با جمعی میرفت عد ه ای از جوانان در فساد و منکر بودند، یاران گفتند: یا شیخ دعا کن حق تعالی این جمله را غرق کند. معروف گفت: دستها بردارید. سپس گفت: الهی چنانکه در این جهانشان خوش می داری در آن جهانشان عیش خوش ده. آن جمع چون شیخ دیدند رباب بشکستند و خمر بریختند و گریه بر ایشان افتاد و به دست و پای شیخ افتادند و گریه کردند.

قرن سوم

تصوف در قرن سوم گسترش یافت و به کمال رسید. از سادگی و زهد و بی اعتناییِ صِرف به دنیا بیرون آمده و تعینات و ظواهری پیدا کرده است. صوفیه بیشتر به خلق روی آوردند و از ریاضتهای افراطیِ جان و تن و فقر و تهیدستی تا اندازه ای دست کشیدند و بر روی هم جنبه علمی و نظری تصوف بر جنبه عملی آن برتری یافت. همچنین صوفیه به جز قرآن و حدیث و اقوال بزرگان تعلیم همه علوم را لازم شمردند.

آثار امام محمد غزالی در این بین نقش بسیار مهمی داشته است. در قرن سوم بسیاری از صوفیه و عرفا تصوف را به صورت علمی درآورده و تدریس میکردند. مانند ذوالنون مصری، جنید، شبلی. علم حدیث که بعد از علوم قرآنی بسیار مورد توجه بود، در این قرن تدوین شد و کمال یافت. همچنین شش کتاب معروف حدیث که به «صحاح سته » صحیح های ششگانه، مشهورند در همین قرن تالیف شد. در قرن سوم صوفیه به صورت یک فرقه درآمده و با آداب و رسوم و معتقدات خاص مطرح شدند.
بعضی از آرا و عقاید آنها فقها و متشرعان را بدبین ساخت که یکی از آنها نظریه «وحدت وجود » بود.
در اقوال اهل تصوف از «فنا فی الله و بقاء فی الله » بسیار سخن گفته شده و با وحدت وجود و اتحاد و حلول تطبیق شده که از نظر فقها کفرآمیز و الحادی است. چنانکه بایزید بسطامی اتصال و اتحاد را به جایی می رساند که میگوید «لَیس فی جُبّتی سِوی الله » (یعنی در جامه من جز خدای نیست) و منصور حلاج «انا الحق » می گوید.

ابو عبدالله حارث محاسبی
از صوفیه معروف و بصری بود. او به ورع و علم و معامله و حال معروف بود. عطار درباره او میگوید: از جمله علمای مشایخ بود و به علوم ظاهر و باطن و در معاملات و اشارات مقبول جمله و رجوع اولیای وقت در همه فن بود، او را تصنیف بسیار است در انواع علوم. یکی از کتب او به نام «کتاب الرعایه لحقوق لله » است.

ذوالنون مصری
اهل مصر او را زندیق میخواندند و از او نزد متوکل عباسی شکایت کردند. متوکل او را به زندان افکند و چون از زندان بیرونش آوردند شرحی درباره خود و کرامتش گفت، متوکل گریست و مرید او شد.
عطار کرامات و اعمال او را به تفصیل بیان کرده است، از جمله اینکه چرا او را ذوالنون نام نهادند نوشته است: با جماعتی در کشتی نشست و گوهری از بازرگان گم شد و همه گفتند که با اوست و او را استخفاف میکردند چون کار از حد بگذشت ذوالنون گفت: خداوندا تو میدانی. پس از آن هزار ماهی از دریا سر برکردند و هر یک گوهری در دهان گرفته، ذوالنون یکی را بگرفت و به بازرگان داد. اهل کشتی چون چنان دیدند در پایش افتادند و او را ذوالنون نام نهادند.
ذوالنون گفته است: آنکه عارفتر است به خدا، تحیر او به خدا سخت تر است و بیشتر از جهت آنکه هر که به آفتاب نزدیکتر بُود به آفتاب متحیرتر بود تا جایی رسد که او، او نَبود. همچنین ذوالنون علم کیمیا میدانسته است.

سَری سَقطی
ابوالحسن سری بن المغلس بن السقطی، صوفی و عارف مشهور، دایی جنید و شاگرد معروف کرخی بود. عطار نوشته است که: امام اهل تصوف بود و در اصناف علم به کمال بود و در دریای اندوه، کوه حلم و ثبات بود و خزانه شفقت و مروت. سری در ابتدای حال در بغداد دکان داشت و سقط فروشی میکرد، شبی بازار بغداد آتش گرفت و سوخت اما دکان او نسوخت پس آنچه داشت به درویشان داد و راه تصوف پیش گرفت. نوشته اند که گفت: سی سال استغفار همی کنم از یک شکر که کردم. گفتند چگونه بود؟ گفت: آتشی اندر بغداد افتاد کسی مرا خبر آورد که دکان تو نسوخت گفتم الحمدالله و سی سال است تا پشیمانی همی خورم تا چرا خویشتن را از مسلمانان بهتر خواستم.
سری در مناجات گفت: اگر نه آنستی که تو فرموده ای که مرا یاد کن به زیان یاد نکردمی یعنی تو در زبان ما نگنجی و زبانی که به لهو آلوده است به ذکر تو چگونه گشاده گردانم؟

بایزید بسطامی
ابویزید طیفور بن عیسی بسطامی از بزرگترین عارفان و بزرگان اهل تصوف است که بیش از دیگران دارای شهرت می باشد و رفتار و گفتارش در همه مردان راه حق تاثیر کرده است. داستانها و سخنان او در آثار منظوم عرفانی مانند آثار عطار و مثنوی مولوی بیشتر جلوه گر است.
نقل است چون مادر او را به مکتب فرستاد در سوره لقمان به این آیه رسید: انّ اشکرلی و لوالدیک. ( یعنی شکرگوی مرا و شکرگوی پدر و مادر را) چون معنی این آیه بدانست، نزد مادر رفت و گفت: یا از خدا خواه همه آنِ تو باشم یا مرا به خدا ببخش تا همه آنِ او باشم. مادر گفت: تو را در کار خدا کردم. پس از بسطام بیرون رفت و سی سال در بادیه شام میگشت و ریاضت می کشید.
بایزید گفت: از بایزیدی بیرون آمدم، چون مار از پوست خود، پس نگه کردم عاشق و معشوق را یکی دیدم که در عالم توحید همه یکی توان دید. و نیز گفت: حق تعالی سی سال آینه من بود، اکنون من آینه خودم و در مناجات گفتی: بارخدایا تا کی میان من و تو منی و تویی بود؟ منی از میان بردار تا منی من به تو باشد و من هیچ نباشم. و به قول عطار عبارت معروف «سبحانی ما اعظم شأنی » در خلوت بر زبان بایزید جاری می شد. پیروان او فرقه طیفوریه اند.

سهل بن عبدالله تستری
ابو محمد سهل بن عبدالله تستری به گفته عطار از محتشمان اهل تصوف بود و در وقت خود سلطان طریقت و برهان حقیقت بود و براهین او بسیار است و در جوع وسَهَر (شب زنده داری)شأنی عالی داشت.
پیر او ذوالنون مصری بود و در سالی که به مکه رفته بود، او را دریافت. او گفت: ایمان مرد کامل نشود تا وقتی که عمل او به ورع نبود و ورع او به اخلاص و اخلاص او به مشاهده و اخلاص تبرا کردن بُود از هر چه دون خدای عزوجل است.

جنید بغدادی
ابوالقاسم جنید بغدادی از بزرگان و عرفا و اهل تصوف او را سیدالطایفه و لسان القوم خواندند و بیشتر مشایخِ بغدادِ معاصر او و بعد از او طریقت جنید داشتند و طریق او «صحو »است. او را تصانیف عالی است در اشارات و حقایق و معانی و اول کسی که علم اشارت منتشر کرد، او بود. جنید در ابتدای کار در بغداد آبگینه فروشی میکرد و هر روز به دکان می رفت و پرده فرو میگذاشت و چهارصد رکعت نماز میکرد.
او گفت: ما تصوف از قیل و قال گرفتیم، از گرسنگی یافتیم و دست بداشتن آرزو و بریدن آنچه دوست داشتیم و اندر چشم ما آراسته بود. جنید لباس علما میپوشید و از خرقه پوشیدن و مرقع پوشی احتزاز میکرد، چون به او گفتند مرقع بپوش گفت: اگر دانمی که به مرقع کاری برآمدی از آهن و آتش لباس ساختمی و در پوشیدمی لکن هر ساعت در باطن ندا می کنند: «لیس الاعتبار بالخرقه انما الاعتبار بالحرقه » او گفت: این راه کسی رود که کتاب خدای بر دست راست گرفته باشد و سنت مصطفی بر دست چپ و به روشنایی این، در شمع میرود تا نه در مغاک شبهت افتد و نه در ظلمت بدعت. و گفت: شیخ ما در اصول و فروع و بلا کشیدن امیرالمومنین علی مرتضی است. اگر مرتضی یک سخن به کرامت نگفتی اصحاب طریقت چه کردندی و این سخت آنست که از مرتضی سوال کردند که خدای را به چه شناختی؟ گفت بدان که مرا شناسا گردانید به خود که او را شبه نیست و او را نتوان یافت به هیچ وجهی و او را قیاس نتوان کرد به هیچ خلقی…. سبحان آن خدایی که او چنین است و چنین نیست هیچ چیز غیر از او.

حلاج
حسین بن منصور حلاج به نام پدرش «منصور » معروف شده است. وی جهان اسلام و عالم تصوف را به هیجان و تحرک درآورد و مخالفان و موافقان بسیار پیدا کرد. او وحدت وجود و فنا فی الله را رنگی دیگر داد که از آن به حلول و اتحاد تعبیر کرده اند که تعبیر مردودی است.
«انا الحق » گفتن او را الحاد و کفر دانسته و پنداشته اند که دعوی خدایی و خداشدن است. او میگفت: جز خدا هیچ چیز نیست و من و ما و تو نیستیم و همه اوست. منصور حلاج در «بیضای » فارس متولد شد و در کودکی به همراه پدرش به واسط(کنار دجله)سفر کرده است و چون مردم آن دیار، عرب زبان بودند و اهل سنت و حنبلی، منصور تقریبا زبان فارسی را فراموش کرد و هر چه گفته، به عربی است. او سهل بن عبدالله تستری را به راهبری خود انتخاب نمود و اربعین کلی مالله و چله نشینی مانند موسی را از او آموخت و آنگاه تستری را رها کرد و در بیست سالگی به بصره رفت و از دست ابوعثمان عمرو مکی خرقه تصوف پوشید و خود پیر طریقت شد. با دختر ابویعقوب بصری ازدواج کرد و چهار فرزند پیدا کرد. در بصره ساکن شد و روش زاهدانه پیش گرفت و سپس راه مکه پیش گرفت و با خود عهد کرد سالی در مکه با سکوت و روزه و عمره بگذراند تا اسرار حق بر او آشکار شود.
خودش می گوید: اگر آنچه در دل دارم ذره ای بر کهساران جهان افتادی همه بگداختی و گوید: اسرار را چنان در دلم گنجانیدی که به تن، روان را. اسرار ما دوشیزه ای بکر است که جز اندیشه حق چیزی در آن راه نیابد.
حلاج بر خلاف صوفیان در افشا کردن راز، اصرار داشت بی پرده با همه میگفت و سرانجام جان بر سر این کار گذاشت و به گفته حافظ:
آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
حلاج هنگامیکه برای سومین بار به مکه رفت، دو سال در آنجا ماند و وقتی به بغداد بازگشت از سفرهای دراز دست کشید و در بغداد به وعظ و ارشاد پرداخت و این آخرین مرحله زندگی وی بود و با سخنانی که می گفت دشمنانی برایش فراهم آورد. ردایی وصله دار و مرقع بر دوش می انداخت، بر حلاج خرده می گرفتند که به موازین اسلامی بی اعتناست.
فرقه های مختلف و متعدد مذهبی در بغداد و علمای ظاهر هر یک سخنان حلاج را تعبیر می کردند و حتی بسیاری از صوفیان معتدل حلاج را نمی پذیرفتند. وی میگفت صحو و سکر دو صفتند بنده را و
پیوسته بنده از خداوند خود محجوب است تا اوصاف وی فانی شود.
در سال ۲۹۷ ه.ق ابن داوود اصفهانی موسس طریقه ظاهریه بنا بر ظاهر آیات قرآن فتوایی علیه حلاج صادر کرد و باعث شد وی را دستگیر کرده و به هشت سال زندان محکوم کنند و در محاکمه دوم محکوم به مرگ شد. حلاج عاشق مرگ بود و آنرا خواست معشوق و معبود میدانست و در گفته هایش نیزآمده هنگامیکه دستان وی را بریدند دستان خون آلود بر روی مالید که سرخ روی باشد و ساعد را خون آلود کرد و گفت: وضو می سازم که در عشق دو رکعت است که وضوی آن دست نیاید الا به خون. حلاج می گفت: به جای ادای حج، نذر و زیارت کعبه دل کافی است.
حلاج به یکی از دوستانش نوشت: «اهدم الکعبه » یعنی کعبه را ویران کن و منظورش کعبه اصنام بدن و استقبال شهادت بود. اقبال لاهوری حلاج را نمونه یک انسان کامل می داند.
از وی به جز دیوان اشعارش به عربی آثار فراوانی از جمله کتاب طواسین و طس الازل (طاسین الازل) را در زندان نوشته است.

قرن چهارم

در قرن چهارم هجری قمری تصوف توسعه یافت و اصول تصوف و عرفان با مبانی حکمت توسط ابوعلی سینا و توجیه آن با موازین شرعی و روایات دینی توسط ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب و ابوالفضل محمد بن طاهر مقدسی در صفو ه الصفوه و امام محمد غزالی در احیاءالعلوم نفوذ تاثیر تصوف را افزایش داد و به تدریج شاعران نیز از وصف خط و خال و زیبایی صوری ناپایدار و مدح شاهان و امیران به حقیقت و معرفت و عشق حقیقی روی آوردند و از قرن پنجم به بعد شعر عرفانی آغاز شد و در دوره های بعد به کمال رسید و شاهکارهایی همچون حدیقه الحقیقه سنایی و قصاید و غزلیات عارفانه او و اشعار سعدی و حافظ و مثنوی مولانا به وجود آمد. در این قرن علوم اسلامی و تفسیر قرآن نیز تدوین شد و مباحثات بین «اشاعره و معتزله » هم شدید شد.
دو کتاب از چهار کتاب معتبر شیعه هم در این قرن تالیف شد. اصول کافی تالیف کلینی، من لایحضره الفقیه تالیف ابن بابویه،
همچنین مذهب شیعه در حکومت آل بویه رسمی شد و اعتبار یافت. در این قرن، کتب و رسالات صوفیه شهرت یافته و در دسترس افراد قرار گرفت.

شبلی
ابوبکر جعفر بن یونس یا «دلف بن جحدر » از اکابر صوفیه و عرفا مورد توجه و احترام بزرگان تصوف بود، عطار می نویسد که به حال و علم بی همتا بود. شبلی مجلس میگفت و آن سرُّ بر عامه آشکار کرد و جنید او را ملامت کرد. گفت: ما این سخنها در سردابها میگفتیم تو آمدی و سر بازارها میگویی؟
شبلی گفت: من می گویم و من می شنوم در هر دو جهان به جز از من کسی است؟ بلکه سخنی است که از حق به حق میرود و شبلی در میان نه، جنید گفت: تو را مسلم است اگر چنین است.
شبلی گفت: تصوف ضبط حواس و مراعات انفاس است و گفت: محبت ایثار خیر است که دوست داری، برای آنکه دوست داری.

ابن خفیف شیرازی
ابوعبدالله محمد بن شیرازی، شیخ کبیر، او داناتر از مشایخ است به علوم ظاهر در حالتی که تمسک به علم شریعت کرده و فقیه است بر مذهب شافعی. عادتش آن بود که هر شب بیست حدیث از صحاح(صحیحهای ششگانه) می نوشت و او گفته است: در ابتدای حال از صبح تا پسین هزار رکعت نماز میگزاردم و بسیار بود که یک رکعت نماز ده هزار بار «قل هو الله احد » می خواندم.
در کتاب «سیرت ابو عبدالله » آمده : یک روز شخصی از او سوال کرد که اعتقاد تو در حسین بن منصور چیست؟ گفت : اعتقاد من آنست که او موحد بود. سائل گفت: عده ای میگویند که کافر بود. شیخ گفت: اگر آنچه من از او دیدم نه توحید بود، پس در دنیا موحد کیست؟
عطار مینویسد: او را خفیف از آن میگفتند که هر شب غذای او به وقت افطار هفت دانه مویز بود، بیش نه، سبکبار بود و سبکروح و سبک حساب….
نقل است که او را دو مرید بود: احمد کِه و احمد مِه، شیخ را به احمد کِه نظر بهتر بود، اصحاب را غیرت آمد که احمد مِه کارها کرده و ریاضت کشیده، شیخ خواست که به ایشان نماید که احمد کِه بهتر است شتری بر در خانقاه خفته بود شیخ گفت: یا احمد مِه،گفت: لبیک، گفت: این شتر به بام خانقاه بر.
احمد گفت: یا شیخ شتر بر بام چگونه توان برد؟ شیخ گفت: رها کن. پس گفت: یا احمد کِه، گفت: لبیک، گفت: این شتر بر بام بر. احمد میان در بست و آستین پیچید و بیرون دوید و هر دو دست در زیر شتر کرد و قوّت کرد، شتر نتوانست گرفت. شیخ گفت: تمام شد یا احمد و معلوم گشت.
پس اصحاب را گفت: احمد کِه از آن خود به جای آورد و به فرمان قیام نمود و به اعتراض پیش نیامد در فرمان نگریست نه کار که توان کرد یا نه و احمد مِه طویل حجت مشغول شد و در مناظره آمد.
ابن خفیف گفت: صوفی آن است که صوف پوشد بر صفا و هوا را بچشاند طعم جفا و دنیا بیاندازد از پس قفا.

ابونصر سراج
ابونصر عبدالله بن علی السراج الطوسی، او را طاووس الفقرا می گفتند. به گفته عطار در فنون علم کامل بود و در ریاضت و معاملات، شأنی عظیم داشت و در حال و قال و شرح دادن کلمات مشایخ آیتی بود. اهمیت و شهرت او بیشتر به واسطه تالیف کتاب «اللمع فی التصوف » است که نخستین بار علم تصوف را تدوین کرده و حالات و مقامات را بیان داشته و نام و شرح دویست صوفی را هم ذکر کرده است.
از سخنان اوست که: «مردمان بر سه قسمند: یکی اهل دنیا، که ادب به نزدیک ایشان فصاحت و بلاغت و حفظ علم و رسم اسماء ملوک و اشعار عرب است. و دیگر اهل دین، که ادب به نزدیک ایشان تأدیب جوارح و حفظ حدود و ترک شهوات و ریاضت نفس بود. و دیگر اهل خصوص، که به نزدیک ایشان ادب، طهارت دل و مراعات سرّ و وفای عهد و نگاه داشتن وقت است و کم نگریستن به خاطرهای پراکنده و نیکو کرداری در محل طلب و وقت حضور و مقام قرب است.

ابوطالب مکی
ابوطالب محمد بن علی بن عطیه حارثی مکی از صوفیه و مشایخ عرفا در قرن چهارم است. او مولف کتاب «قوت القلوب » است و گویند کس در دقایق طریقت کتابی مانند آن تالیف نکرده است. نسب او به سهل بن عبدالله تستری می رسد.

ابوبکر محمد بن ابراهیم بخاری کلابادی
از صوفیه و عارفان معروف قرن چهارم هجری قمری است و ملقب به تاج الاسلام است و شهرت او بیشتر به واسطه تالیف کتاب «التعرف لمذهب التصوف » است که ۷۵ باب دارد.

ابوعلی دقاق
ابوعلی حسن بن علی بن محمد بن اسحاق بن عبدالرحیم بن احمد پسر آرد فروشی بود از اهل نیشابور به همین سبب او را دقاق گویند.
ابوعلی همواره در اندوه و قبض به سر میبرد، علوم ظاهر و زهد نیز روش خانقاه او را راضی نمیکرد و همواره زیادت و فزونی حال طلب میکرد و نفسی گرم و آتشین داشت، آن روش که خاص مردانی مانند بایزید و جنید و ابوالحسین نوری و شبلی پرورده بود بدو و ابوالحسن خرقانی ختم گشت و تا روزگار مولانا جلال الدین چنان مرد در طریقت برنخاست، شیفتگان و دلباختگان بسیاری داشت همانند ابوالقاسم قشیری. و سخن او در آخر عمر چنان شد که کسی فهم نم کرد و طاقت نمیداشت لاجرم به مجلس او مردم اندک آمدندی چنانکه هفده هجده کس زیادت نبودندی.

قرن پنجم

تصوف و عرفان در قرن پنجم همچنان بسط و گسترش داشت در این قرن چند تن صوفی و عارف بزرگ ظهور کردند و چند کتاب معتبر درباره تصوف تدوین و تالیف نمودند که معروفترین آن «کشف المحجوب » هجویری کهن ترین کتاب فارسی صوفیه می باشد. در این قرن اختلافات مذهبی فرقه ها و مذاهب زیاد شد که صوفیه هم از این معارضه ها دور نماند.

امام محمد غزالی در شافعی و خواجه عبدالله انصاری در حنبلی بودن اصرار و تعصب داشتند.
مذهب شیعه در این قرن کمال بیشتری یافت و شیخ طوسی ابوجعفر محمد بن حسن دو کتاب معتبر از چهار کتاب شیعه را تالیف کرد که تهذیب و استبصار نام دارند. قتل و آزار شیعیان هم در این قرن در تواریخ ثبت است.
در این قرن به علت نفوذ ترکان سلجوقی فلسفه از رونق افتاد. پادشاهان و امرا هم به صوفیه توجه میکردند و به دیدار آنان می رفتند. یکی از فرقه های مذهبی تقویت شده در این قرن اسماعیلیه بود که آنرا باطنیه نیز میگفتند، دشمنانشان آنان را ملاحده می نامیدند.

در این قرن حسن صباح الموت را گرفت، ناصر خسرو حکیم و شاعر از اسماعیلیه بود و «حجت جزیره خراسان » لقب گرفت و خواجه نظام الملک توسط اسماعیلیه به قتل رسید.
یکی از بارزترین خصوصیات این قرن نفوذ افکار صوفیه در شعر فارسی بود و آنها را از مدح شاهان و امیران خارج کرد. رباعیات ابوسعید ابوالخیر، اشعار خواجه عبدالله انصاری و دو بیتیهای بابا طاهر از اشعار صوفیانه و عارفانه این قرن، مقدمه اشعار عالی عرفانی سنایی در قرن ششم و بعد از آن می باشد. خصوصیت دیگر این قرن توسعه خانقاهها و ترویج تعلیم و تربیت صوفیه بود که اصطلاحا آنرا «مجلس گفتن » می نامیدند.

شیخ ابوالحسن خرقانی
ابوالحسن علی بن جعفر یکی از عرفا و صوفیان معروف اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم است که شیخ فریدالدین عطار در تذکر ه الاولیا پنجاه و پنج صفحه به او اختصاص داده است.
او خر بنده (خرکچی) بوده است و گفته از خربندگی به خداشناسی راه یافتم. گفته است: همه چیزها را غایت بدانم الا سه چیز را که هرگز غایت ندانستم: غایت کید نفس، غایت درجات مصطفی(ص)و غایت معرفت.
و گفت: خدای جل جلاله شما را به دنیا پاک آورد شما از دنیا به حضرتش پلید مروید.

شیخ ابوسعید ابوالخیر
ابوسعید فضل الله بن ابی الخیر محمد بن احمد میهنی عارف مشهور قرن پنجم است. عطار درباره او نوشته: که در انواع علوم کامل بود و در ابتدا سی هزار بیت عربی خوانده بود و در علم تفسیر و احادیث و فقه و علم طریقت حظی وافر داشت. شرح حال و حوادث و اقوال او در کتاب «اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید » به همت نوه او در قرن ششم تالیف شده است. گفته اند ابو سعید بر مذهب شافعی بوده است. ابوسعید اهل وجد و سماع بود و مشربی وسیع داشت و میخواست همه فرقه ها و مذاهب و حتی ادیان متحد باشند و به یک حقیقت بنگرند. او نخستین صوفی است که سخنان صوفیانه را به شعر درآورده است.
شیخ گفت: مرد باید که به دو کار مشغول باشد، هر چه او را از خدای باز دارد از پیش بر دارد و از راحتی به درویشی می رساند اگر این ارادت به این صفت به سر برد به مقصود رسد. درویشی از شیخ سوال کرد که او را کجا طلبیم؟ گفت: کجایش جستی و نیافتی؟ اگر قدمی از صدق در راه طلب نهی در هر چه نگری او را بینی.
شیخ گفت: «لا اله » طریق این حدیث است و «الا الله » نهایت این حدیث تا این کس سالها در «لا اله » درست نگردد به «الا الله » نرسد.
درویشی سوال کرد: عقل چیست؟ گفت: أالعقلُ آلهّ العّبودیه، به عقل اسرار ربوبیت نتوان یافت که عقل مُحدث است و مُحدث را به قدیم راه نیست.

بابا طاهر همدانی
عارف شوریده حال و صوفی پاک نهاد که به واسطه دو بیتی های لطیف عارفانه معروف است. نقل کرده اند که بابا طاهر از سلطان طغرل در همدان سوال کرد: ای ترک با خلق خدا چه خواهی؟ سلطان گفت: آنچه تو فرمایی. بابا گفت: آن کن که خدا می فرماید.
سلطان بگریست و گفت: چنان کنم. از دیگر آثار معروف بابا طاهر مجموعه کلمات قصار است که به زبان عربی نوشته شده و هر کلمه اشاره ای به مقامات سیر و سلوک دارد.

ابوالقاسم قشیری
زین الاسلام ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن بن عبدالملک بن طلحه بن محمد قشیری از بزرگان علما و متصوفه قرن پنجم هجری است. قشیری با ارشاد و تعلیم ابوعلی دقاق به حلقه صوفیان درآمد و به استاد خود ارادت تام و تمام ورزید و داماد وی شد.
قشیری از علما و محدثان بزرگ بود و قرآن را به روش صوفیه تفسیر میکرد فقه میدانست، شعر عربی میگفت و واعظی بزرگ به شمار می رفت او بر رموز اسرار تصوف و شریعت و طریقت به خوبی آگاه بود علاوه بر اینها سوارکار، سلاحدار و چابک و قوی و آشنا به رموز پهلوانی بود. در تصوف شیوه خاص داشت و همه اقوال و حکایات را با ذکر سند می آورد. آثار و مولفات بسیاری داشت و تفسیر کبیر، آداب الصوفیه لطائف الاشارات الجواهر، نحو القلوب، احکام اسماع و رساله قشیریه از جمله آنهاست. رساله قشیریه را به مناسبت ظهور و فساد در طریقت تصوف و انحراف صوفی نمایان از سنن و آداب تصوف تالیف کرده که دو فصل و پنجاه و چهار باب دارد. فصل اول بیان عقاید صوفیان و فصل دوم نتیجه و خلاصه فصل اول است.

خواجه عبدالله انصاری
ابواسماعیل عبدالله بن ابی منصور محمد الانصاری الهروی، ملقب به شیخ الاسلام صوفی معروف قرن پنجم در طریقت پیرو شیخ ابوالحسن خرقانی و مذهب حنبلی داشته و به شرع پایبند بوده است. چنانکه در صد میدان گوید: هر چند که شریعت همه حقیقت است و حقیقت همه شریعت و بنای حقیقت بر شریعت است و شریعت بی حقیقت بیکار است و حقیقت بی شریعت بیکار است و
کارکنندگان جز از این دو بیکار است.گفته اند پیر هرات هنگامیکه برای مریدان سخن میگفت و حدیث و روایت تفسیر میکرد عادت داشت که سخنان را موزون بیاورد و با شعر در هم آمیزد و به همین دلیل در نثر مسجع فارسی پیشقدم دیگران از جمله سعدی است.
آثار او عبارتند از: رساله دل و جان، رساله و ارادات کنز السالکین، رساله قلندرنامه، رساله هفت حصار، رساله محبت نامه، رساله مقولات و الهی نامه.

امام محمد غزالی
حجت الاسلام ابوحامد محمد بن محمد غزالی طوسی، دانشمند معروف قرن پنجم هجری قمری از بزرگان علمای شافعی است که به تصوف گراییده و از صوفیه شمرده شده است. گفته اند که در راهی دزدان مال و نوشته های او را بردند او در پی آنان افتاد که هرچه بردید حلال شما اما توبره مرا باز دهید
رئیس دزدان گفت: در آن توبره چیست؟ گفت: تعلیقه هاست که نوشته و آموخته ام، دزد گفت: چه درس و دانشی است که چون کاغذپاره ها از تو گرفتیم بیدانش ماندی؟ پس توبره بدو باز دادند. سخن رئیس دزدان در وی اثر کرد، گفته است که کوشیدم هر چیز را چنان بیاموزم که نتوانند از من بربایند.
غزالی در نیشابور شاگرد ابوالمعالی بود و با عشق فراوان به تحصیل پرداخت و کلام و فلسفه و جدل و خلاف را بیاموخت و بر همه شاگردان برتری جست و در بیست و هفت سالگی سرآمد دانشمندان زمان خود شد. در سی و نه سالگی تحولی عظیم در غزالی رخ داد و منصب تدریس و آنهمه جلال و عزت را رها کرد و از همه چیز دست شست و با پیدا شدن شک و تردید به دنبال کشف حقیقت رفت. دوره تازه زندگی او ده سال طول کشید که همان دورانِ تصوف و اعتکاف و ریاضت اوست، در این سفر ده ساله «احیاءالعلوم » را تالیف کرد. عزالی چهار طایفه را جویندگان حقیقت دانسته: متکلمان، باطنیه، فلاسفه، صوفیه. آنگاه سه طایفه را رد میکند و برای تحقق در طایفه چهارم یعنی صوفیه به علم و عمل پرداخته و گفته است: «عاقبت دانستم اگر حقی و حقیقتی است در تصوف است و بس .»
غزالی وجد و سماع را مباح میداند اما حق این است که در تصوف و عرفان به کمال نرسیده و قشری مانده است.
وی در کتاب کیمیای سعادت می گوید: «متابعت شریعت راه سعادت است. » آثار غزالی را اعم از کتاب و رساله هفتاد میدانند که از آن جمله است: احیاءعلوم الدین،اخلاق الانوار، آفات اللسان، اسرار الانوار الهیه، آداب الصوفیه و… به عربی و کیمیای سعادت و نصیحه الملوک به فارسی.

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *