جرعه ای از جام (آیه الکرسی)

به فضل الهی بنا داریم در حد بضاعت ناچیزمان، از این پس خوانندگان گرامی و یاران همراه را جرعه ای بنوشانیم از جام آیات روحبخش قرآن مجید، در این راه صعب از یزدان پاک می خواهیم که نیرو دهنده و راهگشایمان باشد .


آیهالکرسی

روایت کرد ه اند که مردی به پیغمبر(ص) عرض کرد، کدام آیه در کتاب خدا بزرگتر است؟

فرمود: آیۀ کرسی، لذا بررسی مختصری نسبت به این آیه شریف از کتب ارزشمند تفسیر المیزان تقدیم می گردد. نامگذاری این آیه به آیه الکرسی از چیزهایی است که در صدراسلام بلکه درزمان خود پیامبراکرم و حتی درلسان خود آن حضرت شهرت داشته، چنانچه از روایاتی که از آن حضرت و پیشوایان خاندانش و همچنین از یارانش نقل شده. به جهت عنایت تامی که به این آیه شده و شرافت و لطافتی که در معنایش وجود دارد و احاطه ای که در سرتاسر آن موجودات است، آنرا از بزرگترین و با عظمت ترین آیات  قرآنی قرار داده است.

دربعضی از روایات آمده که هر چیز قله ای دارد و قله قرآن آیه الکرسی است. از امیرالمؤمنین (ع) نقل شده است اگر بدانید این آیه چیست ( آیه الکرسی) ، درهیچ حالی آنرا ترک نخواهید کرد.

همانا رسول خدا فرمودند: آیه الکرسی از گنجی زیر عرش به من عطا شده و پیش از من به هیچ پیغمبری داده نشده است. علی (ع)  فرمودند: از آن وقتیکه این جمله را از پیغمبر اکرم شنیدم شبی را به روز نیاوردم جز اینکه این آیه را قرائت کردم.

اللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَلاَ �نَوْمٌ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ
وَمَا فِی الأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ ی�َعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا
خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ
وَالأَرْضَ وَلاَ ی�َئُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ

خداوند یکتاست که معبودی به جز او نیست، خدایی است زنده
پاینده، چرت نمیزند تا چه رسد به خواب، هر چه در آسمانها و زمین
هست از آن اوست آنکه به نزد او بدون اجازهاش شفاعت کند کیست؟
آنچه پیش رو و پشت سرشان هست م یداند و به چیزی از دانش وی
جز به اجازه خود او احاطه ندارد. قلمرو او آسمانها و زمین را فراگرفته
و نگهداشتن آنها بر او سنگینی نم یکند، که او والا و بزرگ است.

لفظ جلاله (الله)، اصل آن (ال اله) بوده که همزه دومی در اثر کثرت استعمال حذف شده و به صورت الله درآمده است و کلمه (اله) از ماده( أله) می باشد که به معنای پرستش است و ممکن هم هست ازماده (و ل ه)  باشد که به معنای تحیر و سرگردانی است و اگر خدا را اله گفته اند، به معنای معبود است و یا به خاطر آن است که عقول بشر در شناسایی او حیران و سرگردان است.

و ظاهرا کلمه (الله) در اثر غلبه استعمال علم (اسم خاص)خدا شده و گرنه قبل از نزول قرآن این کلمه برسر زبانها دایر بود و عرب جاهلیت نیز آنرا می شناختند.

از جمله ادله ای که دلالت می کند براینکه کلمه (الله)علم و اسم خاص خداست، این است که خدای تعالی به تمامی اسماء و همه افعالی که از این اسماء انتزاع و گرفته شده، توصیف می شود ولی با کلمۀ (الله) توصیف نمی شود مثلا می گوییم الله رحمان است، رحیم است، ولی به عکس آن نم یگوییم. یعنی هرگز گفته نمی شود که رحمان این صفت را دارد که الله است و نیز می گوییم خدا رحم کرد، خدا دانست، خدا روزی داد ولی هرگز نمی گوییم رحمان الله شد و خلاصه اسم جلاله نه صفت هیچیک از اسماء خدا قرار می گیرد و نه از آن چیزی به عنوان صفت برای آن اسماء گرفته می شود.

از آنجایی که وجود خدای سبحان که اله تمامی موجودات است، خودش خلق را به سوی صفاتش هدایت می کند، ومی فهماند که به چه اوصاف کمالی متصف است، لذا می توان گفت که کلمه (الله) به طور التزام دلالت برهمه صفات کمالی او دارد و صحیح است بگوییم لفظ جلاله (الله) اسم است برای ذات واجب الوجودی که دارندۀ تمامی صفات کمال است و گرنه اگر از این تحلیل بگذریم خود کلمه (الله) پیش از اینکه نام خدای تعالی است برهیچ چیز دیگری دلالت ندارد و غیر از عنایتی که در ماده (ا ل ه) است، هیچ عنایت دیگری در آن به کار نرفته است.

لا اله الا هو

قرآن کریم اصل وجود خدای متعالی را بدیهی می داند یعنی عقل برای پذیرفتن وجود خدای متعال احتیاجی به برهان نمی بیند و هر جا از خدا صحبت کرده عنایتش همه در این است که صفات او را از قبیل وحدت و یگانگی و خالق بودن و علم و قدرت و صفات دیگر او را اثبات کند.

لا اله الا هو به معنای نفی الوهیت غیر خداست یعنی نفی الوهیت آن الله موهومی که مشرکین خیال میکردند اله هستند. و نه بصورت نفی غیر خدا و اثبات وجود خدای سبحان که بسیاری از مفسرین پنداشته اند ضمیر (هو)  هر چند به (الله)  بر می گردد که بمعنای ذات شامل همه کمالات است لیکن چون در اثر کثرت استعمال نام خدای متعال شده، تنها بر ذات دلالت می کند.

بنابرین جمله (لا اله الا هو)دلالت دارد بر اینکه الهه ای که مشرکین اثبات کردند حق ثبوت ندارد.

حی

اسم حی معنایش صاحب حیات ثابت است و دلالت بر دوام و ثبوت دارد و اما حیات چیست و چگونه به ذهن انسان خطور کرده است؟
انسان در اولین وهله ای که در حال موجودات مطالعه می کرده آنها را دو دسته یافته است: یک دسته آنهایی که تا زمانی که وجودشان باقی است تفاوتی در احساس آنها پیدا نمی شود مانند سنگها و سایر جمادات، یک دسته آنهایی هستند که حالشان تغییر پیدا می کند و قوی و افعالشان تعطیل می شود با اینکه وجودشان باقی است مانند انسان و سایر اقسام جانوران و گیاهان که نیروها و مشاعر و کارهای خود را از دست میدهند و رفته رفته دستخوش فساد و تباهی واقع می شوند.

از اینجا انسان معتقد شده است که بیرون از دایره محسوسات چیز دیگری نیز وجود دارد که مبدأ احساسات و ادراکات علمی و اقعالی که مبتنی برعلم و اراده است می باشد و آن عبارت است از حیات و بطلان آن عبارت است از مرگ، بنا بر این حیات یک نحو وجودی است که علم و قدرت از آن تراوش می کند. در قرآن شریف نسبت به حیات آیات متعددی وارد شده است.

در آیۀ هفده سورۀ حدید می فرماید: « بدانید که خدا زمین را بعد از مردنش زنده می سازد » و یا آیۀ سی و نه از سوره فصلت « و از نشانه هایش این است که زمین را خشکیده بینی و چون آب بر آن نازل کردیم، بجنبند و بر آید، آنکس که آنرا زنده کرد، زنده کنندۀ مردگان است. » و یا در آیۀ سی سورۀ انبیاء می فرماید: « و هر چیز زنده را از آب قرار دادیم. »

در این آیات از حیات انواع موجودات زنده از گیاه و جانور و انسان نام برده شده است و حیات نیز دارای اقسامی است، در آیۀ هفت از سورۀ یونس می فرماید: « و در زندگی دنیا خشنود شدند و بدان آرامش یافتند » در آیۀ یازده سورۀ مؤمن می فرماید: « پروردگارا ما را دو مرتبه میراندی و دو مرتبه زنده ساختی » دو حیاتی که در آیۀ اخیر به آن اشاره شده عبارت است از حیات برزخی و حیات اخروی.

بنابراین حیات اقسام مختلفی دارد کما اینکه حی (دارندۀ حیات) هم اقسامی پیدا خواهد کرد. خداوند متعال با اینکه زندگی دنیوی را تقریر فرموده در عین حال در بسیاری از جاها آنرا پست و غیر قابل اعتنا شمرده است.

آیه بیست و هشت از سوره رعد می فرماید: « و زندگی دنیا در آخرت جز بهرۀ (ناچیزی)نیست » آیه نود و سه از سوره نساء می فرماید: « بهرۀ زندگی دنیا میجوئید » و در آیه سی و دو سورۀ انعام می فرماید: « زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست. » و در آیه بیست از سورۀ حدید می فرماید: « زندگی دنیا جز ابزار فریب نیست. »

در این آیات زندگی دنیا را متاع می نامد و در جایی آنرا عارض دانسته که سپس زایل می گردد، و در جایی آنرا به زینت وصف می نماید و آن عبارت است از زیوری که به چیزی ضمیمه شود تا در اثر توجه به آن، آن چیز هم مورد توجه واقع شود تا در نتیجه چیزی که واقع نشده جلوه کند و در جای دیگر آنرا « لهو » نامیده و آن چیزی است که انسان را سرگرم نماید و ازکارهای مهم خود باز دارد. و در جای دیگر آنرا « لعب » خوانده و آن کاری است که برای یک منظور خیالی که هیچگونه واقعیتی در ورای آن نیست انجام می پذیرد و یا در جای دیگر آنرا « متاع غرور » نامیده چون انسان را گول می زند و فریب می دهد.

تفسیر و توضیح همۀ این آیات در آیۀ سی و چهار از سورۀ عنکبوت است که می فرماید: « زندگی دنیا جز سرگرمی و بازی نیست و همانا سرای آخرت زندگی است اگر همی دانند. » دراین آیه زندگی دنیا واجد حقیقت حیات یعنی کمال است و برعکس، حیات آخرت که دارای حقیقت و کمال حیات است و آن حیاتی است که مرگ بدان راه ندارد.

آیه پنجاه و شش سوره دخان می فرماید: « درحالیکه ایمن اند؟ و در آنجا مرگ را نچشند جز مرگ نخستین. » و این حیات اخروی چنانچه از آیات زیادی استفاده می شود از طرف پروردگار متعال افاضه می شود و زمام همۀ کارها به دست اوست و هر کسی که به این حیات زنده می شود به واسطه خدا است نه خود به خود و دراین حیات نیز مطلق و رها نیست.

حیات حقیقی، حیاتی است که مرگ برآن محال است و این درصورتی است که حیات عین ذات صاحب آن باشد و نه اینکه از دیگری به او رسیده باشد.

درآیه پنجاه و هشت سورۀ دخان می فرماید: « و بر(خدای) زنده ای که نمیرد توکل کن » بنابراین حیات حقیقی همان حیات خدایی است و آن عبارت است از اینکه وجود خدا با ذات دارای علم و قدرت می باشد و اینکه در آیه هوالحی لا اله الا هو، (حی) حیات حقیقی است که مرگ و فنا و زوال در آن نیست و اوست که این حیات را به دیگری افاضه می فرماید.

قیوم

(قیوم) از ماده قیام است و قیام به معنای نگهداری و تدبیر و مراقبت و قدرت بر آن و همه از قیام به معنای راست ایستادن گرفته شده است.
خداوند در قرآن شریف قیام به امور خلق را برای خود ثابت کرده است. آیه سی و پنج سوره رعد می فرماید « آیا کسی که بالا سر همه ایستاده(و حافظ و نگهبان و مراقب همه است) و اعمال همه را می بیند (همچون کسی که هیچ یک از این صفات را ندارد) » و در آیه هجده سورۀ آل عمران می فرماید: « خداوند (با ایجاد نظام واحد جهان هستی) گواهی می دهد که معبودی جز او نیست و فرشتگان و صاحبان دانش هر کدام به گونه ای براین مطلب گواهی میدهند ( در
حالی که (خداوند در تمام عالم) قیام به عدالت دارد، معبودی جز او نیست که هم توانا و هم حکیم است. »

بنابراین خداوند دربارۀ همه موجودات به عدل قیام دارد و به هرچیزی آنچه استحقاق دارد میدهد و در آخر آیه اشاره می کند که این قیام که از روی عدالت است به مقتضای دو اسم ارجمند عزیز و حکیم اوست، به اقتضای عزت و توانایی به هرچیز قیام دارد و به مقتضای حکمت خود به عدل و داد رفتار می کند و چون خدای متعال مبدأ و منتهی همه چیز است قیام دار قیامی است که سستی و خللی در آن راه نخواهد یافت و قیام به امور جز برای او نیست مگر اینکه خودش به وجهی اذن داده باشد.

اسم قیوم، اصل همه اسماء اضافیه حق تعالی است و اسماء اضافیه عبارت است از اسماعی که بنحوی دلالت بر معانی خارج از ذات دارند، مانند خالق، رزاق، مبدأ، محیی، غفور، رحیم، ودود و غیره

لا تاخذه سنه و لا نوم

کلمه (سنه) به کسر، سین به معنای سست شدن بدن جانداران درابتدای خواب است و کلمه نوم به معنای راکد شدن بدن و خود خواب است. چون وقتی جانداران به خواب می روند عوامل طبیعی که در بدن حیوان پدید میاید حواس و مشاعر آن را از کار می اندازد، و اما کلمه رویا معنائی دیگر دارد، و آن عبارت است از آنچه که یک انسان خواب رفته، در عالم خواب مشاهده می کند.(که از ماده رویت به معنای دیدن است).

در آیه مورد بحث از آنجایی که ضرر خواب و ناسازگاری آن با قیمومیت آن بیشتر از چرت است مقتضای بلاغت این است که اول تاثیر چرت را نفی بکند و سپس مطلب را ترقی داده و تاثیر خواب را که قوی تر است نفی کند تا معناچنین شود: نه تنها چرت که عامل ضعیفی است بر خدا مسلط نمی شود، و قیمومیت او را از کار نمی اندازد، بلکه عامل قویتر از آن هم که خواب است بر او مسلط نمی گردد.

له ما فی السموات و ما فی الارض من ذالذی یشفع عنده الا باذنه

خدای تعالی نسبت به موجودات هم دارای ملک (بکسر میم)است و هم دارای ملک (به ضمه میم) و ملک به کسر میمش نسبت به موجودات به این معنا است که ذات موجودات و اوصاف و آثار آنها که توابع ذات هستند همه قائم به ذات خدا است. بنابرین این معنا را میدهد که سلطنت مطلقه در عالم وجود از آن خدای سبحان است و هیچ تصرفی از کسی و در چیزی دیده نمی شود، مگر آنکه تصرف هم مال خدا و از خداست.

شفاعت (که عبارتست از واسطه ای در رساندن خیر و یا دفع شر و این خود نوعی تصرف است از شفیع خدا و کسی که مورد شفاعت است) وقتی با سلطنت الهی و تصرف الهی منافات دارد که منتهی به اذن خدا نگردد و بر مشیت خدای تعالی اعتماد نداشته باشد، بلکه خودش مستقل و بریده از خدا باشد.

بنا بر این، شفاعت عبارتست از واسطه شدن در عالم اسباب و وسائط چه اینکه این توسط به تکوین باشد مثل همین وساطتی که اسباب دارند و یا توسط به زبان باشد و شفیع بخواهد با زبان خود از خدا بخواهد که فلان گناهکار را مجازات نکند، کتاب و سنت هم از وجود چنین شفاعتی در قیامت خبر داده است.

در بحث از شفاعت هم توجه فرمودید که حد آن همانطور که با شفاعت زبانی انطباق دارد همچنین با سببیت تکوینی غیر منطبق است پس هر سببی از اسباب نیز شفیعی است که نزد خدا برای مسبب خود شفاعت میکند و دست به دامن صفات فضل وجود و رحمت او می شوند تا نعمت وجود را گرفته به مسبب خود برساند پس نظام سببیت به عینه منطبق با نظام شفاعت است.

همچنانکه با نظام دعا و درخواست هم منطبق است، برای اینکه در آیاتی، تمامی موجودات را صاحب درخواست و دعا می داند همانطور که انسانها را می داند، پس معلوم می شود که در خواست هم منحصر به درخواست زبانی نیست. درخواست تکوینی هم درخواست است     (یسئله من فی السموات و الارض کل یوم هو فی شان).

یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا
شَاء

ظاهر عبارت مورد بحث این است که ضمیر جمع ( بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ) به شفیعانی بر می گردد که آیه قبلی اشاره به آنان داشت، پس علم خدا به پشت و روی امر شفیعان، کنایه است از نهایت درجه احاطه او به ایشان، پس ایشان نمی توانند در ضمن شفاعتی که به اذن خدا می کند کاری که خدا نخواسته و راضی نیست در ملک او صورت بگیرد، انجام دهند.

مراد از جمله (ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ)کنایه است از احاطه خدای متعال به آنچه که با شفیعان حاضر و نزد ایشان موجود است و به آنچه از ایشان غایب است و بعد از ایشان رخ می دهد و لذا دنبال جمله مورد بحث اضافه کرد (وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء) تا احاطه کامل و تام و تمام خدای متعال و سلطنت اللهیش را تبیین کند و بفهماند که خدای متعال محیط به ایشان و به علم ایشان است و ایشان احاطه ای به علم خدا ندارند مگر به آن مقداری که خود او خواسته است.

و جمله (وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء)  مراد از (علم) دلالت بر این دارد که علم هر چه هست از خدا است و هر علمی هم که نزد عالمی یافت شود آن هم از علم خداست.

وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ

کلمه (کرسی) از ماده (کاف- راء – سین)گرفته شده که به معنای به هم وصل کردن اجزای ساختمان است و اگر تخت را کرسی خوانده اند به این جهت بود که اجزای آن به دست نجار (اگر چوبی باشد) و یا صنعتگر دیگر در هم فشرده و چسبیده شده است. و بسیاری از مواقع این کلمه را کنایه از ملک و سلطنت می گیرند و می گویند فلانی از کرسی نشینان است یعنی او منطقه نفوذی و قدرت وسیعی دارد، پس باید گفت کرسی، مرتبه ای از مراتب علم است پس وسعت کرسی خدا به این معنا شد که مرتبه ای از علم خدا، آن مرتبه ای است که تمامی عالم قائم به آن است و همه چیز در آن محفوظ و نوشته شده است.

لا یوده حفظهما و هو العلی العظیم

یود از مصدر (ا ء ود) است که به معنای سنگینی و خسته کنندگی است. در دنباله مطالب قبلی فرمود حفظ آسمانها و زمین، خدا و یا کرسی را خسته نمی کند، برای این بود که ذیل آیه با صدر آن آیه ( که سخن از نفی چرت و خواب داشت) وصل و متناسب شود. چون آنجا هم می فرمود، چرت و خواب ندارد تا او را از قیمومیت آسمانها و زمین باز دارد، میخواهد بفهماند که خدا به خاطر علو مقامی که دارا است با دو نام مقدس (علی)  و (عظیم) ، مخلوقات به او نمی رسند تا به وسیله ای در وجود او سستی و در کار او ضعفی پدید آورند. و به خاطر عظمتش از کثرت مخلوقات به تنگ نیامده و عظمت آسمانها و زمین طاقتش را طاق نمی سازد. و جمله (هو العلی العظیم) و تا حدی از آن بر میاید که م یخواهد علو و عظمت را منحصر در خدا کند و تا اینکه آسمانها و زمین در قبال علو عظمت خدای متعال از علو و عظمت ساقط شود.

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *